post
جریان این تیری که تو ترکش نگه داشتم بر میگرده به سه روز بعد از عروسیمون
الان که دارم تایپ میکنم اون شبا دقیقا جلوچشامه .
شب عروسی هر ادمی قشنگ ترین شب زندگیشه .
احساس آدما تو روزای قبل از عروسی وآماده شدن و حتی استرسش شیرین ترین
حس دنیاست و هیچ وقت هم تکرار نمیشه شاید سال بعد هم جشن سالگرد ازدواج
بگیره ولی دیگه مثل اولش نمیشه حتی اگه یه جشن به همون بزرگی بگیری .
اون شب احساس میکنی خدا زمین و آسمونش رو فقط و فقط برا شما افریده
وقتی دستت تو دستاشه و میرقصی زمین رو زیر پات احساس نمیکنی .
شمایی که حتی جلو بقیه و تو جمع خجالت میکشیدی دستش رو بگیری جلو همه همو میبوسید
و جز مستی سر خوشی هیچی حس دیگه ای ندارید چون اون شب اصلا کسی رو
نمی بینید بعضی وقتا مامانم اینا از شب عروسیم یه تعریفایی میکنن که من اصلا یادم نمیاد
ولی اخرش بد بود وقتی داشتم از مامانم اینا خداحافظی میکردم
هر چی سعی میکردن آرومم کنن فایده نداشت هر چی مامانم میگفت ما میریم خونه داداشت فردا صبح همه گی میایم ... اصلا ...
به خدا اگه بهت بگن اصلا همین الان بعد صحنه ی خداحافظی برت میگردونیم هم فایده نداره
یه دفعه همه ی بچه گیات میادجلو چشات شیطنت هات دعواها لوس شدنا خراب کاریا ....
وقتی نوبت به بابام رسید دست انداختم گردنشو به اندازه ای گریه کردم که حالم بد
شد امیر با فیلم بردار دعوا کرد و گفت بسه دیگه جمعش کن .
آخر شب که همه رفتن من موندم و امیر و خستگی مگه کم رقصیده بودم
تازه از صبحش هم تو ارایشگاه بودم . فقط امیر تند تند کمک کرد لباسمو عوض کردم و
پریدم تو دستشویی( بدی لباس عروس همینه دیگه ) نماز شب زفاف رو که میخوندم
همه اش به این فکر میکردم ک به امیر بگم من امشب خیلی خسته ام . نمازم که تموم شد
خودش گفت شیرین خستگی از قیافت می باره بیا بگیر بخواب .
من هم از خدا خواسته سرم و گذاشتم رو سینه اش و بیهوش شدم
امیر بعدانا گفت با وجود اینه خیلی خسته بودم ولی از خوشحالی اینکه تو کنارمی و
دیگه هیچ جدایی بینمون نیست نمیتونستم بخوابم
اون قدر به صورتت نگاه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ...
